این زندگی چون بیمارستانی ست که در آن هر بیمار, پیوسته آرزو دارد که تغیییر رختخواب دهد. یکی می خواهد رو به روی بخاری درد بکشد, دیگری گمان می برد که کنار پنجره شفا خواهد یافت.

من می پندارم که همیشه در آنجایی که نیستم خوشبخت خواهم بود و این موضوع تغییر مکان, از آن موضوع هایی است که همواره درباره ی آن با دل خود گفتگو می کنم.

" بگو دل من, دل مسکین به سردی گراییده, راجع به اقامت در لیسبون عقیده ی تو چیست؟ هوای آنجا گرم است و تو چون سوسماری در آنجا نشاط و نیرو را از سر خواهی گرفت.این شهر در کنار آب قرارگرفته, گویند که از مرمر بنا شده و مردم آن چنان از روییدنی نفرت دارند که همه ی درختان را از ریشه می کنند.بفرما, این منظره ای است که با ذوق تو سازگاری دارد . منظره ای که از نور و مواد معدنی ترکیب یافته وآب. انها را در خود پرتو افکن می سازد."

دل من پاسخ نمی دهد.

" تو که تا این همه دوست دار آسایش وطالب تماشای منظره ی دگرگون شونده ای, آیا می خواهی برویم در هلند اقامت کنیم, سرزمین سعادت سرمدی؟ شاید در آن دیار که تصویرش در موزه ها بارها تو را به تحسین واداشته, سرگرمی ای بیابی. درباره ی رتردام چه می گویی, تو که جنگل های دکل را دوست داری و زورقها را که در دامن خانه ها لنگر افکنده اند؟"

دل من خاموش می ماند.

" شاید باتاویا تو را خوش تر باشد؟ در آنجا روح اروپا را خواهیم دید که با زیبایی اقالیم گرمسیر پیوند کرده"

کلمه ای بر زبان نمی آورد. آیا می شود که دل من مرده باشد؟

پس تو به آن درجه از بی حسی رسیده ای که جز در دامن درد خود جای دیگر خوشدل نیستی؟ اگر چنین است رهسپار کشورهایی شویم که همانند مرگند. ای دل مسکین من بارمان را می بندم. به تورنئا می رویم.از آنجا هم دورتر, به اقصای بالتیک برویم. یا به جایی که باز هم از زندگی دورتر باشد, در قطب مستقر شویم. در آنجا خورشید اریب وار بر زمین می تابد و توالی آهسته ی روز و شب, گوناگونی را از میان می برد و یکنواختی را که نیمه ای از نیستی است, افزایش می دهد.در آنجا ساعتهای دراز در ظلمت غوطه خواهیم زد, در حالیکه برای تفنن خاطرما فجرهای شمالی خوشه های گلی رنگ خود را که به مثابه ی پرتو آتش بازی در دوزخ است, به سوی ما فرو خواهند فرستاد.

سر انجام دل من به خروش می آید و حکیمانه بر من بانگ می زند:

" هرجا بخواهی... هرجا بخواهی... به شرط آنکه بیرون ازین دنیا باشد.."

 

Anywhere out of the world

le spleen de paris

ترجمه دکتر اسلامی ندوشن