رویای نیمه شب زمستان
آسمون نارنجیه , اما ازون کمرنگاش. بارونه می بینی چه خجالتیه؟ نمی دونه بیاد یا نیاد.
شاید می ترسه سرما بخوره!
ابرا ساکتن; مدرسه ی پشت خونه هم ساکته. یه نورایی اون بالای تپه دیده می شن, زردن همه شون, بعضیاشونم سرخن ,سرخِ رنگ پریده
زمین سُره انگار, مث یه آیینه ی مواج .ساعت 2:22 ست. توی کوچه فقط یه چراغ روشنه
این صدای پاک رو دوس دارم .داره بارون ریز میاد, می خوام برم بارونی بشم
چشمم میفته به شال گردنی که تازه خریدم , از دیروز تا حالا عاشقش شدم. می ترسم از دستش بدم!
بسپرمش به بارون تا آروم بگیرم؟ به کف خیس خیابون , به نقره ای سیال آیینه؟
اگه اونم عاشقم شده باشه چی!
بازم باید فرار کنم؟ حتی از مرز سی سالگی هم؟...
ساعت دیگه 2:22 نیست. آسمون از نارنجی گذشته. یه چیزی اون بالا داره چشمک می زنه
صداها تند تر شدن
پنجره بخار گرفته
همه چی داره محو می شه
چشمام دارن بسته می شن..
---
"