Alchimie de la douleur
"...ژوزف دومستر می نویسد: " دنیای زشت!اگر آن را دوست بداری رنج، اگر آن را دوست نداری رنج" و در نامه ای به دخترش می نویسد: " اصلی که من در زندگی بدان وفادارم این است. همیشه بدی را تصور می کنم و اگر نیکی دیدم تعجب می کنم. به نظرم بشر بی گناه وجود ندارد.ایا ما زَهره ی آن را داریم که درون دل خود را با چراغ تماشا کنیم؟ اگر چنین کردیم دیگر جرات نخواهیم داشت بی آن که از خجالت سرخ شویم کلمه ی عدالت و تقوا و بی گناهی را بر زبان آوریم"
بودلر نیز تابع همین نظر است، منتها او معتقد است که اگر ما از بدی خود آگاه باشیم بسیار رجحان خواهیم داشت بر کسانی که از بدی خود بی خبرند. در نظر او بدی ای که از وجود خود آگاه باشد تحمل پذیر تر و به علاج نزدیک تر است تا بدی ای که از خود بی خبر است" وی از بدی ای که گرداگرد او می گذرد و از خود بی خبر است رنج می برد به همین سبب ادبیات را منبعث از بدی می داند. به عقیده ی او ادبیات " بدی اعتراف شده است، بدی ای که به صورت ناله و ندا و پژواک در آمده است" در تعریف گلهای بدی می گوید: این کتاب برای آن است که دست و پا زدن های روح را در چنگال بدی بیان کند.
بودلر در وجود هر انسانی که درست تکوین یافته باشد دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. و معتقد است که آدمی در تصویر هر یک ازین دو نامتناهی نیمی از سرشت خود را باز می شناسد. ازین رو می نویسد: " من نمی گویم اگر مصیبت می کشید برای آن است که گناه کرده اید. به نظر من خوب است بی گناهان مصیبت بکشند" رنج در نظر بودلر مکافات و مجازات نیست بلکه وسیله ایست برای شسته شدن از گناه به همین علت بدی برای او بهترین سرمایه ی شعر به شمار می رود.چه، بیان بدی بوسیله ی شعر بهبود در وضع بشر ایجاد تواند کرد.
عالی ترین تجلی بدی به صورت عصیان است. به نظر بودلر در عصیان کامل و اصیل بدی به صورت خوبی در می آید. وی بدی را برای بدی انتخاب نمی کند بلکه قصد دارد خوبی از آن بیرون بکشد..."
مقدمه بر ملال پاریس و گلهای بدی
دکتر اسلامی ندوشن
"